تبليغاتX
دلکــــــده
به سلطان حقیقت ها فراموشت نخواهم کرد ، تو تنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد

امـــــروز ، چـرکنـویس ِ یکی از نامـه های قـدیمـــی را

پـــیــدا کـــردم !

کــاغــذش هــــنـوز،

از آواز ِ آن همـه واژه بـی دریغ

سـنـگین بود !

از بـاران ِ آن همـه دریا !

از اشــتیاق ِ آن هــمه اشک

چقـدر ســــــــاده برایـت ترانه مــی خواندم !

چــقــدر لبهـای تو

در رعـایت ِ تبــسم بــی ریا بـودند !

چـقدر جـوانه رؤیا

در باغچه ی بیداریمــان ســبز می شد !

هــنوز هم ســرحال که باشم ،

کــسی را پیدا می کنم

و از آن روزهای بــی برگشــت برایــــش می گویم !

نمی دانی مرور دیدارهـــــای پشتِ ســـــــر چه کیفی دارد !

به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا ...

همیـــشه قدمهای تو را

تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم ،

بعـــد بر مــی گشتم

و به یاد ترانه ی تــــازه ای می افتادم !

حالا، بــعضی از آن ترانه ها ،

دیگر همـــــسن و سال ِ با توبودنند !

مـــی بینی؟ عزیز!

برگِ تـــــــــانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی ,

دوباره از شکســـــتن ِ شیشه ی بــــــــغض ِ من تر شد !

مـــی بــــینی ... 

یــــــادت همیشه با مـــن است

تـــــا بــــی نهایت ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 17:25  توسط رونیکا  | 

 حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست ... ولی یاد تو مهمان همیشگی قلبم است ...

  

دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم هوای تو را کرده .

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم . 

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم .

دوباره می خواهم به سوی خاطراتم بیایم . تو را کجا می توان دید؟ 

در آواز شب آویز های عاشق ؟ 

در چشمان یک عاشق مضطرب ؟ 

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته ؟ 

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ، برای تو نامه بنویسم .

. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی   

ای کاش می توانستم خودم را برای تو معنا کنم 

و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم .

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم .

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند

و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیاید .

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود .

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود .

دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم .

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد . 

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم .

دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود . 

دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته .

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت ، دوباره من و یک دنیا خاطره ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 0:17  توسط رونیکا  | 

 

مـــن بـــه یــادت آه را بـــر روی غـــم حـــک مـــی کـــنـــم

تـا بـدانـی انـتـظـار دوسـت یـعـنـی اوج عـشـق ...

هـــرگــز دلـــم را نــخــواهـم فـــروخــت
 
بــه بـهــانـه ی نـاچـیـزی که یـهـودا عـیـســی را فــروخـت
 
هــــرگــز قـــول نــخـــواهـــم داد

آن ســـیــب را نـــچــیــنـم ، چــون نـمی تـوانـم ...

دسـتـانم را در گـلـدانـی خـواهـم کـاشـت ، چـشمان تـورا بـار خـواهـنـد داد

قـــلـــبـــم را :
 
 در هــزار تــوی خــاطـره هــا پـنـهـان مـی کـنـم

شــایـد تـورا فـرامـوش کــنـد ،
 
نـمـی تـوانـد ... دیــگــر بـه بــاد نـخـواهــم دادش ، قـلـبــم را مــی گـویـم

دیــگـر هـرگـز امـتـحـان نـخـواهـم کـرد ، عـاشـقـی را مـی گـویـم

خــســتـه شــده ام از دوری تــو از تـاریـکـی . بـی تــو ... آرزویــــم :
 
 غـــوطـــه وری در آرامـــش تــوســت

در تـاریـکـی ..... روشـنـایــی ، هر کجا .... با حضور تو ...
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 23:44  توسط رونیکا  | 

 

ارزش یک احساس به شدت آن نیست به مدت آن است ...

من تو را به مدت بودنم دوست دارم ...

ای عزیز دل ... دوستت دارم ... نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت

 به خاطر تمام آنچه بر من ارزانی داشتی ...

عشق را ... چگونه بودن را ...

دوستت دارم ، و همیشه خواهم داشت ...

قشنگ نازنين من كه تو باشي ديگر از هيچ نگاه هراساني هراس ندارم

قشنگی دوست داشتن را ، سرمشق دلها مي كنم .

تا تو هستي دلم براي كسي تنگ نمي شود

عزيزم تا هستي با ياد تو زندگي برايم خوشبختي بزرگ است .

مرا هميشه و همه جا در كنار خود احساس كن . كه من هميشه كنار توام .
 
به دستهايت علاقه و حس بخصوصی دارم چون لبريز از محبت اند .

دوستت دارم و دلم به اندازه بغض آسمان ابری پاییز برایت تنگ شده است .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 4:22  توسط رونیکا  | 

لحظه ای مکث ... آرزویم این است : نرود لبخند از عمق وجودت هرگز ...

چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست !

این نسیمی که می وزد پائیزیست ، پر از عطر و بوی عاشقیست !

از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ، از سوی دریا می آید یا صحرای عشق ؟

چه زیبا می خوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز می کنند در آسمان ...

این نسیم پائیزی در این روز قشنگ آفتابی دل مرا شیدا کرده است ...

از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ؟

چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم پائیزی از کدامین سو می آید ...
 
هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام ،
 
از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست !

لحظه های با تو بودن لحظاتیست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی !

چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است ،

چـقـدر تـو عـزیـزی بـرایـم عـزیـزم ...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:6  توسط رونیکا  | 

فراق یعنی دوری ، دوری یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو و تو یعنی تمام دنیا ...


 عزیز مهربانم کاش من هم مثل تو بودم .

تو که آینه ات زلالی و صداقت را از چشمه ها به ارث برده ،

نگاهت به آسمان پیوند خورده و مهربانیت دریا را به تحسین وا می دارد

و استقامتت کوه را ...

کاش میتوانستم لا اقل کمی مثل تو باشم  

تو که اندوه دیگران نمی گذارد به دردهای خودت فکر کنی ،

تو که از دل شکستگی دیگران دل آزرده می شوی و از غم رفیق اندوهگین

و نارفیقی ها را به دل نمی گیری و در محبت به دیگران غریبه و آشنا برایت فرقی ندارد .

خوشا به حال تو که بهترینی ...

محبوبم برایت غبار را از آینه ها پاک می کنم و آفتاب را به مهمانی پنجره ها میخوانم

و جاده ها را به زیباترین گلهای بهاری فرش میکنم .

باران را به سبزه ها مژده میدهم . 

بلبلان را به نغمه خوانی بر شاخه های شاخسار محبت دعوت میکنم

و از ابرها برایت سایبان میسازم

برای تویی که در عشق برایم جاودان خواهی ماند ...
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:36  توسط رونیکا  | 

آغـــاز دوبـــاره زنــدگــیــت را صــمـیـمـانـه تـــبـریـک مـیـــگـویـم ...

ای بهترین و عزیزترین مهمان قلبم سلام ...

سلامی از اعماق قلبم به تو یگانه معبود عشق تقدیم میکنم ...

ای محبوب من اگر در تمام عمرت توانستی قطرات شبنم باران روی گلبرگها را بشماری

آنگاه خواهی توانست که بدانی چقدر برایم عزیزی ...

و اگر دیدی در شب ستاره ای ندرخشید و اگر دیدی سیاهی در شب نمایان نگشت

و اگر دیدی پرندگان در آب زندگی میکنند و ماهی ها در هوا

آنگاه بدان که فراموشت کرده ام ...

یار دیرینه ی من هر گاه ناخودآگاه از لابه لای خاطراتم عبور میکنی

ردپای نگاهت را بوسه باران میکنم ...

من صادقانه حضورت را در تار و پود احساسم حبس میکنم تا بدانی چقدر برایم عزیزی ...

مهربانم آمدی و با آمدنت بوسه بر خاک مهرت نهادم

و در آستانه کعبه ی عشق با تو پرواز کردم و نور را با تو شناختم  

و ای کاش امتداد لحظه ها ، تکرار با تو بودن بود ...

عزیز امروز و دیروز و فردایم ، طنین انداز خلوت خانه ام میلادت مبارک باد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:7  توسط رونیکا  | 

طرح چشمان تو جاذبه ی محبت است و من اسیر چشمان توام ...

عزیزم روزها چه زود غبار سال میگیرند ،

انگار همین روزهای گذشته ی  نزدیک بود

و در آن هنگام کوچه به بن بست رسید و قحطی هوای تازه شد ...

امشب آسمان رعد و برق میزند

گویا او هم تا ته ترین نقطه دلش آتش گرفته است

 شاید هم بغض راه گلویش را گرفته و نای باریدن ندارد

مانند دل من که هیچ گاه جرات بازگو کردن غصه هایم را ندارد ...

راستش را بخواهی خسته ام

خسته از این همه های و هوی زمانه ، از باید ها و نبایدهایش

از ای کاش های بی معنا و مفهومش

کاش پنجره دلم آنقدر مه نمی نوشید ومن با دستان نا امیدم

هر روز به آینده و گذشته ام نمی اندیشیدم ...

دیشب تمام مدت زیر باران خوابیدم ،

تصور کردم شاید قطرات باران غصه های دلم را بشوید

و یخ ته دلم را آب کند

ولی من بر خلاف تمام آدمهای دنیا خنده ام از سر ذوق نیست

و به هیج صورت نمیتوانم با دل پر از غصه ام کنار بیایم ...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:46  توسط رونیکا  |